خاطرات روزانه من

خاطرات روزانه ام البته اگر تنبلی اجازه بده

خاطرات روزانه من

خاطرات روزانه ام البته اگر تنبلی اجازه بده

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

اینم هشتمی

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۵۸ ب.ظ | مهم نیس | ۰ نظر

شنبه 30 آبان 1394

امروز هم مثل دیروز اتفاق خاصی نیافتاد. فقط امروز به جای "پستچی" کتاب "دارالمجانین" رو شروع کردم. اینم شده یه چی برای فرار از درس:)

عصری هم فوتبال دیدم و الانم که الکلاسیکو بود. عجب بازی می کردن دیوانه بود ادم لذت می برد.

هیچی

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۴۶ ب.ظ | مهم نیس | ۰ نظر

جمعه 29 آبان 1394

صبح رو با گرفتن نون سنگک و صبحانه کنار  خانواده شروع کردم.

میخاستم رو پروژه راه کار کنم اما قرار شد که اول تا پیش استاد بریم. امر مدیر پروژه بود البت با پیشنهاد من که میخاستم فرار کنم از زیر کار:)

بعدم رفتم که فولاد بخونم اما زیاد نخوندم اصلا حسش نبود.

عصری هم یه کتاب خوندم!! کتاب الکترونیک "پستچی". بد نبود ارزش خوندن داشت.یه سرگرمی جدیده با این موبایل لامصب امیدوارم جنبه اش رو داشته باشم.

الانم دارم یه چی برای دوستان اپلود میکنم و اینجا هم که هستم

و دیگر هیچ.

موندم چیکار کنم؟

پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۴۱ ب.ظ | مهم نیس | ۰ نظر
پنج شنبه 28 آبان 1394
موندم با این موبایل چیکار کنم. هرچی میکشم از همین موبایلس. امروز صبح هم مثل دیروز به بطالت گذشت پای این موبایل.
عصری رفتم مصلا،دیدار اهل قبور. از گلزار شهدا که رد میشدم  به سناشون توجه میکردم اکثرا همین هم سن ها من بودن، اما من کجا و اونا کجا
من چیکار میکنم و اونا چیکار کردن:(

دوباره...

چهارشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۲۰ ب.ظ | مهم نیس | ۰ نظر

چهارشنبه 27 آبان 1394

امروز از صبح بیکار و علاف بودم با این که خیلی کار داشتم!

کلا پای موبایل و کامپوتر و اینترنت و....

و دوباره شکست:(


روز چهارم

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۱۷ ب.ظ | مهم نیس | ۰ نظر

سه شنبه 26 آبان 1394

امروز اصلا حال نوشتن ندارم.همین رو بگم که صبح رفتم کلاس و تا ساعت دو هم کلاس بودم و امتحان بتن رو هم نصف نصف رو نوشتم اونم نه که یاد داشتم ها حفظ بودم از قبل:)

عصری هم رفتم هیات. ها اینو بگم که از دیوار بالا نرفته بودم که اونم به لطف مجتبی و دوستانش از دیوار مسجد رفتم بالا اونم برای چی برای کابلی که بعد متوجه شدم داشتیم و نیاز نبوده!

تمام.

عکس

دوشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۰۴ ب.ظ | مهم نیس | ۰ نظر

دوشنبه 25 آبان 1394

امروز از هم زیاد کلاس داشتم اما خوبیش این بود که نهار رو خونه خوردم.

الان هرچی فکر میکنم میبینم چیز خاصی نیست که بنویسم صبح رفتم سر کلاس بتن و بعدشم فولاد و بعد از ظهر هم کلاس زلزله با اون استاد نقطه چینش نمیدونم به چه امیدی استاد شده؟! مردیکه اصلا بلد نیست درس بده و کلی هم ادعا داره اخخخخ کجایی...جون؟ همش حسرت اون ترم لعنتی رو دارم که اگه یکم تلاش می کردم الان منم درس های اختیاریم مونده بود و راحت بودم:((

راستی چند روزه که یکی از دوستان فوت کرده (خدا بیامرزتش) عکس و اعلامیه تحریمش رو دانشگاه زده بودن ، هر موقع عکس دوستمون رو میدیدم و میبینم به این فکر می کنم که من الان یه عکس مناسب برای اطلاعیه ترحیمم ندارم

هـِمی،توموم

از کجا بگم؟!

يكشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۱۵ ب.ظ | مهم نیس | ۱ نظر

یک شنبه 24 آبان 1394

امروز از صبح رفتم دانشگاه. از صبح کلاس و گوش دادن به حرفای اساتید محترم.

صبح اتفاق خاصی نیفتاد اما عصر ، از کجای عصر بگم از دعواش از اولین حرفای درست و حسابی استاد بوق یا از سرما ازمایشگاه بتن؟

بزار به ترتیب زمان پیش برم اول از حرفای استاد میگم حرفایی که شاید منی که ترم هفتم اولین حرفای ایشون بود که به دردم خورد چطور بگم اولین حرفاییش بود که به دلم نشست و درست و حسابی بود. از تجربه تو بازار کار می گفت از اینکه از اول به فکر پست و مقام نباشید زود جا نزنید گاماس گاماس برید و خیلی چیز های دیگه که قشنگ بود.

  دعوا هم از سر کلاس همین اقای بوق جرقش خورده بوده با یه تیکه که دوستان به هم می دازن و کشیده شد به درگیری جلو حراست ادبیات!!

به خیر گذشت قبول دارم زیاد تیکه میندازه این رفیق ما اما خوب اون یکی رفیقمون هم...

ولش کن، بیخیال بزار از سرما تو ازمایشگاه بتن بگم که 90 دقیقه سرما خوردیم و دوستان رفتن طرح اختلاط توضیح دادن اونم چه توضیح دادن خوبی، خوب هاااا یه چی میگم یه چی میشنوی مخصوصا گروه دوم . ما هم که مثل همیشه پیچوندیم:)

به قول یکی از همکلاسی ها باید هیزوم بیاریم اونجا برای گرم شدن بلکه فرجی بشه

اینم از روز دوم

فرت

روز اول

شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۰۴ ب.ظ | مهم نیس | ۰ نظر

شنبه 23 ابان 1394

از تقریبا یه ساعت پیشی که یهویی اینجا رو درست کردم کلی ذوق داشتم که روز اول رو زود بنویسم.

خوب امروز از صبح اصلا قصد نوشتن نداشتم وگرنه بیشتر اتفاقاتی که برام افتاد رو به خاطر میسپردم اما الان هرچی یادمه رو میگم گرچه معمولا اتفاق خاصی برام نمیفته:)

از صبح به قصد خوندن بتن2 همه کارهام رو گفتم باشه برای بعد اما دریغ از خوندن یه کلمه درس همش پای اینترنت به فنا رفت تازه خوب بود که دیشب اکانت تلگرامم رو پاک کردم. نمیدونم چرا اصلا نمیتونم درس بخونم یعنی اصلا حسش نیست. همه درس هام رو هم شده و دوباره داره مثل اون ترم کذایی میشه. قرار گذاشتم از این هفته روز هایی که کلاس ندارم صبح زودتر از خواب بلند شم و درس بخونم خدا کنه انجامش بدم و هی نگم باشه از هفته بعد.

تنها کار مفیدی که میتونم بگم امروز انجام دادم تکمیل کردن نقشه متره ام بود و البته زدن این وبلاگ.

دیگه چیزی ندارم که در مورد امروز بگم،شب خوش

سلام

شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۴۳ ب.ظ | مهم نیس | ۱ نظر

سلام

همین الان یهویی تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم و هرشب داستان اون روز رو بنویسم.

امیدوارم که وسط جا نزنم و به چرت و پرت گویی نیفتم.

اینم بگم که من نه وبلاگ نویسم نه نویسنده پس اشتباه دستوری و املایی و انشایی زیاد میبینید اینجا.